سبد خرید
{{item.quantity}}
تعداد را بنویسید. بیش‌تر از 0 بنویسید. کم‌تر از {{item.product.variant.max + 1}} بنویسید.
{{item.promotion_discount|number}} تومان تخفیف
{{item.total|number}} تومان
مبلغ قابل پرداخت
{{model.subtotal|number}} تومان
ثبت سفارش
سبد خرید شما خالی است

داستان حرز کبیر امام جواد علیه السلام

ابو نصر همدانی از حکیمه دختر امام جواد علیه‌السلام (عمهٔ امام حسن عسکری علیه‌السلام) نقل کرده است:
وقتی پدرم، امام جواد (محمد بن علی بن موسی الرضا) علیه‌السلام از دنیا رفت، به دیدار همسرش ام عیسی، دختر مأمون عباسی رفتم تا او را تسلیت دهم. بسیار اندوهگین و بی‌تاب بود، چنان می‌گریست که بیم آن می‌رفت جانش از شدت حزن گرفته شود. در حالی که از فضایل و اخلاق نیکوی آن حضرت سخن می‌گفتیم، ناگهان ام عیسی گفت: «آیا چیزی شگفت‌انگیز از او برایت بگویم؟» گفتم: «بگو.»

گفت: «من به شدت نسبت به او دچار غیرت بودم و همواره مراقبش می‌شدم. گاهی سخنانش را می‌شنیدم و شکایت نزد پدرم (مأمون) می‌بردم، او می‌گفت: «دخترم، صبر کن، او پاره‌ای از وجود رسول خداست.» روزی کنیزی بر من وارد شد، سلام کرد و گفت: «من از نسل عمار بن یاسر هستم و همسر ابوجعفر محمد بن علی بن موسی الرضا، شوهر تو.» این سخن آتش غیرت را در دلم برافروخت. نزدیک بود از شدت خشم کاری نابجا انجام دهم، ولی خود را نگاه داشتم، با نیکی او را پذیرفتم و لباس و هدیه‌ای به او دادم. چون رفت، نزد پدرم رفتم و ماجرا را بازگفتم. پدرم در حال مستی بود، بی‌درنگ گفت: «شمشیر مرا بیاور!» شمشیرش را آوردند، سوار شد و گفت: «به خدا سوگند او را می‌کشم.» من ترسان و پشیمان گفتم: «إنا لله و إنا إلیه راجعون، چه کردم با خود و شوهرم!» پدرم رفت و به آن حضرت شمشیر زد و آن‌قدر زد تا تصور کردم بدنش را پاره کرده است. سپس خارج شد. من نیز گریان و هراسان گریختم.

صبح نزد پدرم رفتم و گفتم: «می‌دانی دیشب چه کردی؟» گفت: «نه.» گفتم: «پسر امام رضا را کشتی!» از حال رفت و پس از مدتی به هوش آمد و با اضطراب گفت: «وای بر من! چه می‌گویی؟» گفتم: «آری، خودت با شمشیر او را زدی تا جان داد.» دستور داد خادمش «یاسر» فوراً خبر بگیرد. یاسر رفت و بازگشت و گفت: «مژده باد! امام سالم است. وارد شدم دیدم بر مسند نشسته، لباس پوشیده و در حال مسواک زدن است. سلام کردم و به بهانه خواستم پیراهنش را به تبرک بگیرم تا ببینم اثری از شمشیر هست یا نه. به خدا سوگند، بدنش چون عاج سپید بود و کوچک‌ترین جای زخم بر او دیده نمی‌شد!» مأمون گریست و گفت: «این نشانه‌ای است عبرت‌انگیز برای نخستین و واپسین مردمان.»
مأمون افزود: «به یاد دارم که دیشب با شمشیر به نزد او رفتم، اما از چگونگی خروج و بازگشتم اصلاً چیزی به خاطر ندارم. این کار از وسوسه شیطان بود. به دخترم بگو اگر پس از این روز به من نزدیک شود یا سخنی شکایت‌آمیز بر زبان آورد، او را مجازات می‌کنم. سپس پیش پسر رضا برو، سلام مرا برسان، بیست‌هزار دینار و اسبی که دیشب بر آن نشستم پیش او ببر. به بنی‌هاشم نیز فرمان بده نزد او رفته و سلام گویند.» یاسر چنین کرد.

چون امام جواد علیه‌السلام آن هدایا را دید، لبخندی زد و فرمود: «آیا چنین بود پیمان میان ما که با شمشیر بر من درآید؟ مگر نمی‌داند که خداوند نگهدار و پشتیبان من است؟» یاسر گفت: «ای فرزند رسول خدا، او مست بود و هیچ نمی‌دانست چه می‌کند، اکنون توبه کرده و نذر نموده هرگز شراب ننوشد.» امام فرمود: «همین اراده من است که او را ببخشم.» سپس برخاست، لباس پوشید و همراه جمعی به دیدار مأمون رفت. مأمون وقتی حضرت را دید، برخاست، او را در آغوش گرفت و خلوتی با وی داشت. پس از گفت‌وگویی طولانی، امام فرمود:  

«ای امیر مؤمنان، مرا نصیحتی است اگر بپذیری.»  

گفت: «بگو ای فرزند رسول خدا.»  

فرمود: «شایسته است شب بیرون نروی، زیرا بر جانت از این مردم اطمینان ندارم. من دعایی همراه دارم که انسان را از آسیب و بلا حفظ می‌کند، چنان‌که دیشب خداوند مرا به برکت آن از تو حفظ کرد. اگر با این حرز روبه‌روی سپاه روم و ترک شوی، همه زمین بر ضد تو گرد آیند، زیانی به تو نمی‌رسانند به اذن خدای بزرگ. اگر خواهی برایت بنویسم.» مأمون گفت: «آری، برایم بنویس و بفرست.»

فردا صبح، امام جواد علیه‌السلام یاسر را فراخواند و فرمود:
«پوستی از آهو برایم آوردند، از سرزمین تهامه. بر آن با دست خود این حرز را نوشتم. آن را نزد امیر ببر و بگو در لوله‌ای از نقره جای دهند، بر آن نقشی که می‌گویم حک کنند، و چون خواست آن را ببندد، بر بازوی راست خود ببندد. پیش از آن وضویی کامل بگیرد و چهار رکعت نماز بخواند؛ در هر رکعت یک‌بار حمد، هفت بار آیه‌الکرسی، هفت بار آیه شهد الله، هفت بار والشمس و ضحیها، هفت بار واللیل اذا یغشی و هفت بار قل هو الله احد بخواند. سپس حرز را بر بازوی راست خود در هنگام سختی‌ها ببندد تا به حول و قوّه الهی از هر ترس و آفت در امان باشد. تنها باید توجه کند که زمان بستن آن، ماه در برج عقرب نباشد. اگر با این حرز حتی به جنگ قیصر روم رود، به اذن خدا پیروزی از آنِ اوست.»

و روایت شده است که مأمون پس از شنیدن این دستور، در یکی از جنگ‌ها با روم از همان حرز استفاده کرد و خداوند به او پیروزی بزرگ عطا کرد و از آن پس در هر نبردی آن را همراه داشت و به برکتش یاری و فتح نصیب او می‌شد؛ به خواست خداوند که صاحب قدرت و سرپرست مؤمنان است.

برای سفارش حرز کبیر امام جواد علیه السلام کلیک کنید.

منابع:
1-مهج الدعوات: 52، س 15
2-مستدرك الوسائل: 13 / 178، ح 15033.
3- عيون المعجزات: 127 .
4-بحار الانوار، باب تاریخ امام جواد (ع).

مدیر تولید محتوا
نوشته شده در 25 فروردین 1405 توسط مدیر تولید محتوا
اشتراک‌گذاری
همچنین بخوانید...

دیدگاه خود را بنویسید

  • {{value}}
این دیدگاه به عنوان پاسخ شما به دیدگاهی دیگر ارسال خواهد شد. برای صرف نظر از ارسال این پاسخ، بر روی گزینه‌ی انصراف کلیک کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
ساخت فروشگاه توسط Portal.ir
دسته‌بندی محصولات